با هر کلیک 5دقیقه اینترنت رایگان داشته باشید بنام حق

 
 
ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸۸  

عاشقانه

می روی

 شاد و دریغ

        و نمی دانی هیچ.

بعد این فاصله ها

کمر صبر مرا می شکند

خیر در پیش و سفر بی تشویش

توشه ی راهت گل مریم

        سبدی نورانی ....:"""

ای مسافر من چه می دانستم

سر رفتن داری

من چه می دانستم

سر بیگانگی ات در پیش است .

ای مسافر من کدامین سخنم

     بوی دلتنگی داشت ...


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸۸  

عاشقانه


کلمات کلیدی:
 
تقدیر
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸۸  

www.tifooses.coo.ir

تقدیر

 

      نفس می کشیم به حکم تقدیر،  می مانیم به فرمان سرنوشت ،

 

میجوئیم به تدبیر اندیشه ومی خواهیم  به خواهش دل .

 

 زندگی می کنیم به امید رسیدن به آرزو ها .

 

مبارزه می کنیم برای رسیدن به پیروزی و چه شیرین است موفقیت آن

 

 زمانی که بی مهریهای زمانه بارها ما را چون شیشه های شکننده خورد

 

می کند ولی ما چون صخره ای پایدار همچنان ایستاده ایم .

 

زندگی را دوست دارم و دل بسته

 به آنانی هستم که در دلم جای دارند .


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸۸  

tifooses.coo.ir


کلمات کلیدی:
 
عشق واقعی | عاشقانه ,
ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸۸  

 یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟

من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم


ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

 
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت

پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون

 


عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم


اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه که نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم



عشق واقعی هیچوقت نمی میره

این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره

"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

"ولی عشق کامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب

حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه

کلمات کلیدی:
 
اگر آدما درست شوند دنیا هم درست می شود!
ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ خرداد ،۱۳۸۸  

روزی فردی برای سرگرم کردن پسرش عکس کره زمین را از مجله جدا کرد و آن را مانند پازل تکه تکه کرد

 و از پسر کوچکش خواست تا پازل را جور کند و عکس را مانند اول به هم بچسباند.

طولی نکشید که پسرک پازل را درست کرده و نزد پدر آورد.پدر در تعجب بود از اینکه چگونه پسر کوچکش

 به این سرعت توانست پازل رو جور کند ٬ بنابراین از او سوال کرد.

پسرک در جواب گفت: " پشت تکه های کاغد عکس آدمی بود و من تکه های صورت آدم را کنار هم

گذاشتم و پازل را راحت تر جور کردم.

در آن لحظه به ذهن پدر رسید که : اگر آدما درست شوند ٬ دنیا نیز درست خواهد شد!

 


کلمات کلیدی:
 
هستم اگر می روم گر نروم نیستم
ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ خرداد ،۱۳۸۸  

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی، می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد

رفت. آهسته آهسته می خزید. دشوار و کند... و دورها همیشه دور بود.

سنگ پشت، تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید. پرنده ای در

آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت : این عدل نیست، این عدل نیست. کاش

پشتم را این همه سنگین نمی کردی، من هیچگاه نمی رسم، هیچگاه... و در لاک سنگی خود خزید

به نیت نا امیدی.

خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود. و گفت : نگاه کن،

ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد. چون رسیدنی در کار نیست،‌فقط رفتن است. حتی اگر اندکی.

و هر بار که می روی رسیده ای و باور کن انچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره ای از

هستی را بر دوش می کشی. پاره ای از مرا.

خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور؛ سنگ

پشت به راه افتاد و گفت : رفتن؛ حتی اگر اندکی. و پاره ای از «او» را بر دوش کشید.

 

 

به سوی آینده

               

                       هستم اگر می روم گر نروم نیستم ...

 


کلمات کلیدی:
 
صعود
ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ خرداد ،۱۳۸۸  

کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز اتفاقی میفته تو ی یک چاه بدون آب . کشاورز هر چه

 

سعی کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره . برای اینکه حیون بیچاره زیاد زجر نکشه 

 

  کشاورز و  مردم روستا تصمیم گرفتن  چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر

 

 نکشه .  مردم با سطل  روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای  روی بدنش

 

 رو می تکوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاک زیر پاش بالا می آمد سعی میکرد بره روی

 

خاک ها . روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور

 

 به بالا اومدن ادامه داد تا اینکه به لبه ی چاه رسید و بیرون اومد .

 

مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما مثل همیشه دو اتنخاب داریم .

 

اول اینکه اجازه بدیم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اینکه از مشکلات سکویی

 

بسازیم برای صعود.


کلمات کلیدی: